تبليغاتX
من زن ایرانی

من زن ایرانی

چرا همیشه ، وقتي همه تلاشم رو ميكنم.. وقتي همه شرايط رو مهيا مي كنم.. وقتي ميخوام همه چيز رو به راه باشه.. وقتي دلخوشيهام زياد ميشه و ته دلم داره قند آب ميشه.. وقتي از ته دل دارم شاد ميشم .. وقتي دارم دنيا رو قشنگ تر مي بينم و لذت مي برم .. وقتي كم كم داره گره مشكلاتم باز ميشه .. وقتي داريم همه مهربون تر ميشيم .. وقتي ميخوام شادتر باشم.. يه دفعه يه چيزي مثل يه موج بزرگ مياد و از بيخ و بن همه دلخوشيهامو له مي كنه ؟ چرا ؟  هميشه هم اينقدر اين موج سهمگين و عظيمه كه تمام تنمو مي لرزونه .. اونوقت يك دفعه همه چيز فروكش ميكنه و غم و رخوت بزرگي سراسر وجودمو مي گيره .. حتي گاهي دلخوشيهاي كوچكم هم دستخوش موجهاي بزرگ ميشند .. چرا ؟ آخه خدايا چرا ؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت 14:5  توسط آی مردم مردم باز هم سرخوردم .... 

مدتی هست فکرم مشغول این کلمه هست : عاقلانه

کلمه ای که همیشه سعی کردم توی همه مقاطع زندگی اونو معیار کارهام قرار بدم و نمی دونم چرا حالا پشیمونم .. از وقتی به سن بلوغ رسیدم انگار همش به خودم نهیب می زدم باید عاقل باشم نباید دست از پا خطا کنم . فقط درس بخونم و درس بخونم . بعد یکراست رفتم دانشگاه . توی دانشگاه هم همون صدا و همون نهیب . باعث شد از همه احساسم بگذرم و عقل رو جلو بیندازم . همه احساسم رو بکشم و خفه کنم و عاقل باشم . بعد دانشگاه باز همون نهیب باید کار خوب و آبرو مندانه ای پیدا کنم در شان تحصیلات و شخصیتم و بعد مهمترین تصمیم زندگی .. ازدواج .. دیگه احساس کدومه ؟ فقط عقل و نهیب عاقل بودن .. بعد ازدواج عقل گفت باید بچه دار بشم .  حالا به عنوان یک زن سی ساله احساس می کنم هیچ وقت خودم نبودم .. گاهی دلم می خواد فقط احساس باشم بدون عقل ..  هوسباز باشم .. رها باشم .. بدون مسئولیت باشم .. خدایا گاهی این عقل و عاقلی میخواد خفم کنه .. فکر می کنم این عقل و نهیب همیشگیش نگذاشت خیلی وقتها خودم باشم . نگذاشت زندگی کنم . نگذاشت احساس کنم و گذاشت شاید سخت باشم .. دل سخت باشم .

من احتیاج بیشتری به احساسم دارم . من لبریز از احساسم و هیچ وقت نخواستم ازش استفاده کنم .. عقل من .. کم کم دارم ازت متنفر می شم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اسفند 1387ساعت 11:17  توسط آی مردم مردم باز هم سرخوردم .... 

 

نمی دونم چرا اینقدر تغییر کردم ...

چقدر خوبه که انسان توی یک سیر بی خبری و دیر فهمی زندگی کنه ....

تازگیها خیلی میرم توی نخ آدمها ... اعتماد کردن برام خیلی مشکله . آدمهای خوب هم خیلی زیادند . من برای خیلی از این آدمهای خوب انقدر احترام قائلم که دوست دارم دستشون رو ببوسم .

آدمهاي كه ساده و چشم و دل سيرند . آدمهايي كه دست بخشش دارند  . آدم هايي كه تازه به همه چيز نرسيدند . آدمهايي كه مهربونند . آدمهايي كه سنگ صبورند . آدمهايي كه عاشقند . آدمهايي كه بي ريا و پاكند . دلم ميخواد ساعتها چشم توي چشمهاشون بدوزم و باهاشون حرف بزنم . حرف بزنم ... فقط حرف بزنم .

بيزارم ...

آدمهايي كه فقط كينه و بخل دارند . آدمهايي كه فقط مي گيرند . آدمهايي كه حسادت از چشمهاشون مي باره . آدمهايي كه تازه به همه چيز رسيدند . آدمهايي كه غرور بي جا و زيادشون همه رو از اطراف دفع مي كنه . آدم هايي كه فقط اسم آدم رو به يدك مي كشند . به نحوي ازشون فرار مي كنم.

مي ترسم ... از روزيكه مجبور بشم از خودم هم فرار كنم ..

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 10:49  توسط آی مردم مردم باز هم سرخوردم ....